تبليغاتX
آسمان برای توست
شرط عشق یکشنبه 5 خرداد1387 3:21
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

داستانی از پائولو کوئیلیو سه شنبه 21 اسفند1386 19:13

در جستجو تردید نکن


راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :
(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))
مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .
آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))
مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟
در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد .

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

الهی پنجشنبه 18 مرداد1386 19:42
الهی!ما را پیراستی چنانکه خواستی
الهی!تـــو خواستی نـــه من خــواستم
الهی!نه خرسندم نه صبور، نه رنجورم نه مهجور
الهی!نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز
الهی!شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان
الهی!دانی بچه شادم ؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم
الهی!تو ماراجاهل خـواندی ـ از جاهـل جز جفا چه آیـــــد؟
الهی!هر چه نشان شمردم پرده بود و هرچه می مایه دانستم بیهوده بود
الهی!این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است
الهی!هرگز بینما روزی بی محنت خویش؟تا چشم باز کنم و خود را نبینم در پیش
الهی!یادت چون کنم که من خود همه یادم من خرمن نشان خویش فراباد نهــادم
الهی!تا با تو آشنا شدم،از خلایق جدا شدم،در جهان شیدا شدم،نهان بودم پیدا شدم
الهی!ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسندید
الهی!گفت تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان زبان بیاد تو ناز دو دل به مهر و جان بعیان

<<خواجه عبدلله انصاری>>

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

عقل و عشق یکشنبه 14 مرداد1386 14:9
جلسه محاکمه عشق بود
و قاضي عقل ‘
و عشق محکوم به تبعيد به دور ترين نقطه ي مغزشده بود
يعني فراموشي ‘
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه ي اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: ديدي قلب همه از عشق بيزارند!
ولي من متحيرم که با وجودي که عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت مي کني؟!
قلب ناليد: که من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کار ثانيه قبل را تکرار مي کند
و فقط با عشق مي توانم يک قلب واقعي باشم.
پس من هميشه از او حمايت خواهم کردحتي اگر نابود شوم
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |